
…Death is my calling
Vengeance my creed …
I will wash away the past …
With blood of Olympus …
CHAOS will rise again
بی نظمی , هرج و مرج , آشفتگی و نابودی کلماتی هستند که فقط با یک داستان معنی واقعی خود را می یابند داستان کسی که به خاطر خیانت از یک جنگجو به کسی تبدیل می شود که شاید خودش هم هرگز در خیالاتش تصور چنین چیزی را نمی کرد. کسی که با وجود تمام علاقه اش به همسر و فرزند خود فقط به خاطر یک اشتباه باعث مرگ آنها می شود.این جاست که یک مرد هر چقدر هم سنگدل و بی رحم باشد و مرگ هزاران هزار انسان برایش اصلا مهم نباشد به ناگاه می شکند. و فقط یک چیز است که او را به آرامش می رساند فقط یک چیز , انتقام.

Chaos
یورینوم(Eurynome) , خدایی که همه چیز در دستان او بود .او خدایی بود که همه چیز را در اختیار داشته و همه ی کارها توسط او کامل و بی نقص انجام میشده. ولی آیا یک خدا برای همه ی کارها و نظارت بر آنها کافی بود؟ هرگز پس یورینوم با آمیزش ماری بزرگ و باد شمال موفق به خلق اولین تولد یک خدا می شود خدای عشق , ائوس(Eos). از آنجا که در ابتدا دنیا مملو از آب بوده یورینوم آب و آسمان را از هم جدا کرده و خشکی هایی را پدید می آورد تا دنیایی کامل را برای همه ی موجودات بنا کند.دنیایی که هر نوع موجودی را در خورد جای می داد.موجودات پاک , شرور , درستکار, درنده , حوری ها و حتی غول هایی عظیم الجثه. او در ادامه تصمیم گرفت برای زمینی که درست کرده نیز خدایی خلق کند پس مادر زمین گایا(Gaia) را بوجود آورد. در مقابل زمین آسمان بود و همچنین خدایی دیگر به نام اورانوس(Uranus) که کل آسمانها و بهشت و جهنم در اختیار او بود.

(اورانوس – گایا)
بعد از آن با آمیزش گایا و اورانوس آخرین خدایان نیز خلق شدند خدای خورشید و غولهایی عظیم که یکی از آنها کرونوس(Kronos) بود. کرونوس غولی قوی ,حیله گر و مخوف بود و از هر گونه کشتاری هیچ ابایی نداشت و حتی پدرش اورانوس را نیز کشت.به همین دلیل روزی گایا و اورانوس او را متوجه ساختند که به خاطر این کارهای پلیدش روزی یکی از فرزندانش بر او غلبه خواهد کرد.کرونوس نیز که قدرتی بالاتر از خود را به هیچ وجه نمی پذیرفت , تصمیم وحشتناکی گرفت.او شروع کرد به بلعیدن تمام فرزندانش تا بتواند جلوی وقوع این اتفاق را بگیرد. گایا از این عمل ناپسند کرونوس خشمگین شد و تصمیم گرفت آخرین و کوچک ترین فرزند کرونوس را حفظ کند. به همین دلیل رها(Rhea) -همسر کرونوس- به جای فرزندش تکه ای سنگ را در قنداق پیچید و فرزندش را به چنگال های عقابی سپرد تا او را به غاری در پشت گایا منتقل کند بدین ترتیب کرونوس به جای آن نوزاد یک تکه سنگ را بلعید و خبر نداشت که فرزندش زنده است. آن نوزاد در پشت گایا به سرعت رشد کرد و تبدیل به جوانی ورزیده و قوی شد.او کسی نبود جز , زئوس(Zeus). زئوس تصمیم گرفت به جنگ پدرش برود و او را شکست دهد.اما به تنهایی نمی توانست بر کرونوس غلبه کند به همین دلیل به کمک خواهران و برادرانش که توسط کرونوس بلعیده شده بودند نیاز داشت.به همین دلیل نقشه ای کشید و با کمک همسر اولین متیس آن را عملی کرد.متیس دارویی تهوع زا در داخل غذای کرونوس ریخت و این باعث شد که کرونوس ۵ فرزند قبلی را که بلعیده بود بالا بیاورد آن ۵ فرزند دیگر به نامهای هستیا(Hestia ) , دمتر(Demeter) , هرا(Hera ) , هیدیز(Hades) , پوسایدون (Poseidon) بودند که به برادر خود ملحق شدند. بدین ترتیب زئوس به کمک خواهران و برادرانش جنگ بزرگی در مقابل کرونوس و سایر غولها به راه انداختند در حالی که کرونوس نمی دانست زئوس همان فرزند خودش است.زئوس به کمک آنها توانست بر کرونوس و دیگر غولها غلبه کرده و کرونوس را به صحرای روح های سرگردان تبعید کرد.
زئوس بعد از پیروزی بر کرونوس و بقیه ی غولها آنها را اسیر کرده و همچنین خود را بر سایر برادران و خواهرانش برتر شمرده و آنها را نیز تحت سلطه ی خود گرفته و خود را خدای خدایان و تمام پدیده ها مانند ابر و باد نامید و از آنجا که در این مبارزه سایکلوپس ها (غولهای یک چشمی که توسط کرونوس و بقیه ی غولها به دنیای زیر زمین تبعید شده بودند) را آزاد کرده بود آنها به زئوس رعد و برق را نیز هدیه دادند.او هستیا را خدای آتشدان کرد , پوسایدون را خدای دریاها , دمتر را خدای باروری , هرا خواهرش را خدای ازدواج و زایمان و هیدیز را خدای underworld .زئوس دنیا را مطابق میلش تقسیم بندی کرد و برای خود و خواهران و برادرانش مکانی بزرگ و زیبا بر فراز کوه المپ ((Olympus در یونان (تسال) بنا کرد و سایر خدایان را در پایین کوه قرار داد. بعد از مدتی زئوس با خواهر خود هرا ازدواج کرده و بعد از مدتی صاحب دو فرزند دوقلو شد یکی پسر و دیگری دختر.او نام دخترش را آتنا (Athena) نامید و او را خدای علم و زیبایی قرار داد و پسرش را آریز (Ares ) نامید و او را خدای جنگ قرار داد.
تمام جنگ ها برای مدتی پایان گرفت و هر کس به کاری مشغول بود تا روزی یکی از پادشاهان یونان به نام ککروپس (Cecrops) شهری با شکوه ساخت و پیش بینی ها حاکی از آن بود که این شهر در آینده بسیار مشهور و موفق خواهد بود. همین دلیل ساده کافی بود تا بار دیگر جنگ بین خدایان بالا بگیرد.همه ی خدایان با یکدیگر به جنگ می پرداختند تا هر کس ثابت کند که لیاقت فرمانروایی ان شهر را دارد.در پایان دو خدا باقی ماندند , آتنا و عمویش پوسایدون. برای اینکه مشخص شود کدام یک از آنها لیاقت فرمانروایی بر شهر را دارد به همین دلیل تصمیم گرفته شد که هر یک از آنها هدیه ای را به شهر تقدیم کنند و هر کدام هدیه ای ارزشمندتر و بزرگتر به شهر تقدیم کرد لیاقت حکمرانی آن را خواهد داشت. پوسایدون که خدای دریا بود رودی بزرگ در شهر جاری ساخت و قول داد به زودی یک ناو عظیم را در آنجا مستقر خواهد کرد.آتنا در شهر درخت زیتونی کاشت و گفت همه می توانند از آن برای خوردن , درست کردن آتش و سایر مصارف استفاده کنند.در نهایتاز بین این دو هدیه آتنا بود که از این رقابت پیروز بیرون آمد و شهر به افتخار او آتن (Athen) نامگذاری شد.
بعد از این جریانات سه خدای اول یعنی : زئوس,هیدیز و پوسایدون در پی معماری به نام پاتوس وردس سوم (Pathos Verdes III) رفتند که فردی وفادار و قابل اعتماد و معمار خدایان بود.سه خدا از اون خواستن معبدی بر اطراف خانه ی جعبه ی پندورا بسازد به طوری که قدرت کافی برای کشتن یک خدا را داشته باشد.او با زحمات زیادی توانست این معبد را بسازد ولی او در زمان ساخت معبد یکی از پسرانش را از دست داد و پسر دیگرش دیوانه شد و به صحرای گمراهی گریخت. خود او نیز همسرش را در بستر با چاقویی که در سینه اش فرو کرد به قتل رسانید و سپس خود کشی کرد!او در نامه ای که از خود به جای گذاشته بود دلیل این امر راخیانت کردن به خدایان در ساخت معبد عنوان کرد.بالاخره معبد ساخته شده بر پشت کرونوس قرار داه شد و به او دستور دادند که معبد را که بر پشتش زنجیر شده بود باید تا لحظه ی مرگش در صحرای روح های سرگردان حمل کند. اولین بار یک سرباز یونانی تصمیم گرفت به داخل معبد برود تا بتواند به جعبه پندورا دسترسی پیدا کند ولی با تله هایی که در داخل معبد کار گذاشته شده بود کشته شد . خدایان نیز او را به خاطر این گستاخی اش نفرین کردند که تا ابد به دروازه های ورودی معبد بنگرد و آن را به روی افرادی که فکر می کنند انقدر شجاع و قوی هستند که بتوانند وارد آن شوند و با عبور از تله ها خود را به جعبه پاندورا برسانند باز کند.با ورود این سرباز رفته رفته افراد زیادی پا به معبد گذاشتند تا شانس خود را امتحان کنند ولی همگی کشته شدند و اجسادشان داخل معبد جمع و سوزانده شد ولی ارواح آنها برای همیشه در معبد باقی ماند و با افرادی که وارد معبد می شدند به مبارزه می پرداختند که به بدنهای سوزان معروف شدند.

(کرونوس)
و اما کریتوس. او به صورت نا مشروع از مادری به نام شاند (shunned ) و پدری که حتی هویتش را نمی دانست متولد شد. مادر کریتوس همواره از بازگو کردن نام پدر او خودداری می کرد. به همین دلیل کریتوس توسط مردم به دلیل نامشروع به دنیا آمدنش مورد تمسخر قرار می گرفت و همیشه شایعاتی در مورد پدرش و فرار وی بر سر زبانها بود و همین عامل باعث شد تا کریتوس به فردی گستاخ و خشمگین تبدیل شود.مادر او چون زندگی خود و فرزندش را در خطر می دید تصمیم گرفت که با کریتوس به روستای اسپارتا مهاجرت کند.اما در آنجا نیز به دلیل هم بستر شدن با صاحب خانه ای که در آنجا کار می کرد فرزند دیگری نیز به دنیا آورد. اما کریتوس و برادرش هیچ گونه مشکلی با هم نداشتند و به دلیل اختلاف سنی بسیار کم با یکدیگر همیشه در کنار هم بودند و در دوران کودکی و نوجوانی هیچگاه از یکدیگر جدا نمی شدند تا اینکه جنگ این دو برادر را از هم جدا کرد و کریتوس که بسیار قوی بود به عضویت ارتش در آمد. کسانی که از لحاظ جسمی و روحی قوی بودند به ارتش ملحق می شدند و افراد ضعیف تر به کوههای خارج اسپارتا پناهنده می شدند تا بتوانند از خود محافظت کنند.متاسفانه برادر کریتوس فرد قوی ای نبود و به همین دلیل به کوهها گریخت و طولی نکشید که همانجا از دنیا رفت و به عالم مردگان منتقل شد. به همین دلیل حس انتقام جویی وکینه در وجود برادر کریتوس شدت گرفت و تصمیم گرفت روزی برادرش را از بین ببرد.ولی در عالم مردگان کاری از او ساخته نبود.
کریتوس توانست در مدت کوتاهی شایستگی اش را به همه ثابت کند و به همین دلیل به فرماندهی ارتش منصوب شد.در ابتدا کل لشکر او ۵۰ نفر بودند ولی طولی نکشید که لشکری عظیم متشکل از هزار سرباز تشکیل داد و در جنگ های زیادی به پیروزی رسید.به همین دلیل به دستور حاکم اسپارتا او شروع کرد به حمله به مردم بی گناه و کشتار عظیمی به راه انداخت و همه جا را به خاک و خون کشید.

(کریتوس در جنگ با بربرها)
کریتوس تمام جنگ ها را با پیروزی پشت سر می گذاشت و هر بار با قتل و عامی عظیم هر شهر را فتح می کرد تا اینکه بالاخره زمان بزرگترین جنگ کریتوس فرا رسید . سپاه بسیار عظیم بررها از سمت شرق به یونان و همچنین اسپارتا حمله ور شدن کریتوس نیز سپاهش را جمع کرد و برای مقابله با آنها به راه افتاد. کریتوس مثل همیشه در فکر جنگی ساده و پیروزی ای دیگر بود تا اینکه دو سپاه به هم رسیدند جنگی سخت بین آنها در گرفت سپاهیان اسپارتا با وجود تمام نظم و یکپاچگی ای که داشتند به طرز فجیعی توسط بربرها کشته می شدند و در زیر دست و پاهای آنها کشته می شدند.کریتوس نیز در این میان سخت ترین جنگ عمرش را تجربه می کرد او و فرمانده ی بربرها بر بالای کوهی از اجساد مبارزه ی سخت و نفس گیری با هم کردند و در پایان کریتوس تسلیم شد و شکست را پذیرفت در این هنگام فرمانده ی بربرها پتکش را بالا برد و سر کریتوس را هدف قرار داد کریتوس که هرگز تحمل شکست را نداشت به ناچار مجبور شد تا از خدای جنگ آریز (Ares ) طلب کمک کند او در حالی که بر روی زمین افتاده بود فریاد زد: Ares , Destroy my enemies and my life yours…. Ares در این هنگام آریز به کمک کریتوس آمد و Blade of Chaos را که هفئستوس آنها را خود ساخته شده بود , به او هدیه داد و به نشانه ی بندگی کریتوس , آنها را با زنجیری به دستان او وصل کرد.و همچنین سپاه بربرها را نیز نابود کرد. کریتوس نیز در ابتدا بدون درنگ با شمشیرهایش سر فرمانده ی بربرها را از تن جدا ساخت.و در جنگ پیروز شد ولی به قیمت نوکری آریز.از آن به بعد کریتوس گوش به فرمان آریز بود و هر کس را که با او مخالفت می کرد از دم تیغ می گذراند.
کریتوس به خاطر قدرت طلبی و اطاعت از آریز دست به هر کاری می زد روزی او به روستای کوچکی حمله کرد که معبدی اهدایی به آتنا در آن روستا بود.او و سپاهیانش تمام مردم روستا را قتل عام کردند تا بالاخره کریتوس به ورودی معبد رسید. در آنجا پیرزن پیشگویی کریتوس را از ورود به آنجا بازداشت و گفت که اگر وارد معبد بشوی بهای سنگینی بابت آن خواهی پرداخت.ولی کریتوس بدون کوچکترین توجهی پیرزن را کنار زد و به طرف معبد حمله ور شد. او در معبد را شکست و با بی رحمی تمام روستاییانی را که در آنجا پناه گرفته بودند کشت تا اینکه فریاد آخرین قربانیان او را در جای خود میخکوب کرد.وقتی کریتوس به خودش آمد دید که همسر و دخترش را به دست خودش کشته است.در این هنگام آریز ظاهر شد و خطاب به کریتوس گفت که تو در حال تبدیل شدن به یک جنگجوی بزرگ هستی.کریتوس به قدری از این واقعه شکه شده بود و پشیمان بود که جسد همسر و دخترش را سوزاند و معبد را به آتش کشید.در خارج معبد کریتوس دوباره پیشگو را دید.او به کریتوس گفت که من به تو هشدار دادم ولی تو توجهی نکردی از این به بعد تو خاکستر همسر و دخترت را بر روی پوستت همراه خواهی داشت تا همه بدانند که تو چه جنایتی را مرتکب شده ای . از این به بعد کریتوس ظاهری همانند روح پیدا کرد و به دلیل نیرنگی که آریز برای از بین بردن همسر و دخترش به او زده بود فقط به فکر انتقام گرفتن و نابودی آریز بود.

(کریتوس بعد از اینکه همسر و دخترش را کشته است)
کریتوس روز و شب به خاطر کابوس هایی که از خانواده اش در ذهن داشت , حتی لحظه ای در آرامش نبود به همین دلیل مجبور شد تا دوباره از خدایان طلب کمک کند تا آنها این خاطرات تلخ را از ذهن او پاک کنند.خدایان درخواستش را پذیرفتند ولی در عوض از او خواستند تا ۱۰ سال به خدمت آنها در بیاید و هر آنچه که خدایان می خواهند انجام دهد. کریتوس نیز درخواست آنها را پذیرفت. بعد از گذشت ۵ سال از خدمت کریتوس او از سوی خدایان مامور شد تا از شهر آتیکا (Attica ) در برابر حمله ی سپاه ایران محافظت کند و همچنین هیولایی به نام باسیلیسک (Basilisk ) که توسط سپاه ایران در شهر رها شده بود را نیز از بین ببرد. کریتوس بعد از چند بار جنگیدن موفق به نابود کردن باسیلیسک می شود. ولی ناگهان خورشید از آسمان سقوط کرده و تاریکی و مه عجیبی همه جا را فرا می گیرد.کریتوس مامور می شود که به محل سقوط خورشید برود او خود را به شهر ماراتن می رساند و پس از وارد شدن به معبد هلیوس او با مجسمه ی آتنا روبرو می شود. آتنا به او می گوید که کریتوس هلیوس ناپدید شده و تو باید او را پیدا کنی دلیل این همه آشفتگی در دنیا این است که مورفیوس (Morpheus ) خدای خواب و رویا خدایان را به خواب برده و تو باید هلیوس را پیدا کنی.

(کریتوس در برابر باسیلیک)
در ادامه آهنگ آشنایی به گوش کریتوس می رسد .بله همان آهنگی که دخترش می نواخته. در ادامه ی راه کریتوس به اروس همسر هیدیز می رسد او به کریتوس می گوید که هلیوس در دستان اطلس اسیر شده و اگر کریتوس بتواند او را نجات دهد تمام خاطرات تلخ گذشته اش پاک خواهد شد و کابوس هایش به پایان می رسند. کریتوس نیز پذیرفت و به طرف دنیای مردگان به راه افتاد.کریتوس در میان راه با تکست چارون نگهبان دنیای مردگان روبرو می شود و در طی نبردی که با او داشت شکست خورده و به تارتاروس می افتد.او در ادامه موفق می شود دستکش زئوس را پیدا کند و به وسیله ی آن از تارتاروس بگریزد و همچنین موفق می شود تکست چارون را هم از بین ببرد.در ادامه ی مسیر و سوار بر کشتی مردگان ناگهان دخترش, کلایوپی (Calliope) را می بیند و او را دنبال می کند. بالاخره در پایان مسیر کریتوس با پرسفونه روبرو می شود .پرسفونه به کریتوس می گوید که اگر می خواهد دخترش راببیند باید خشم و سلاح هایش را بدهد کریتوس نیز بدون درنگ پذیرفت و این کار را کرد.اما بعد از اینکه کریتوس توانست دخترش را ببیند معلوم می شود که پرسفونه به او کلک زده و می گوید من می خواهم به کمک اطلس تمام ستونهای دنیا را بشکنم و دنیا را نابود کنم و ازدواجم با هیدیز را پایان ببخشم. کریتوس وقتی مقصود شوم پرسفونه را می فهمد با وجود تمام سختی ای که برایش دارد دخترش را رها کرده و سلاح و خشمش را پس گرفته و به جنگ اطلس و پرسفونه می رود.و نجات دادن دنیا را به دیدن دخترش ترجیح می دهد.او دستان اطلس را دوباره با زنجیر به زیر زمین میخکوب می کند و طی جنگی سخت پرسفونه را شکست می دهد. اما در لحظات آخر پرسفونه به کریتوس می گوید که کابوس هایت هرگز پایان نمی یابند.ولی کریتوس به قول خدایان امیدوار بود و بالاخره هلیوس را نجات داد و او را به المپ بازگرداند اما از فرط خستگی از حال رفت و همانجا بر روی زمین افتاد در همین لحظه آتنا و هلیوس دستکش زئوس و سپر هلیوس را از او گرفته و به المپ باز گشتند.

(Atlas)
سالها گذشت ولی کابوسهای کریتوس بی پایان بود او هر کاری می کرد تا بلکه به آرامش برسد و امیدوار بود تا با تغییراتی که در این سالها داشته آتنا و دیگر خدایان المپ جنایات او را فراموش کرده و فرصتی دوباره به او بدهند. کریتوس در سفری که در پیش داشت از دریای اژه عبور کرد و در آنجا با گروهی از سربازان و ماری ۹ سر به نام هیدرا رو برو شد. پوسایدون به کریتوس جادویی به نام خشم پوسایدون اهدا کرد تا با کمک آن بتواند هیدرا را نابود کند. وقتی کریتوس به ناخدای کشتی رسید هیدرا او را بلعید. بعد از جنگی سخت بین کریتوس و هیدرا کریتوس موفق شد فک هیدرا را بشکند و او را بکشد. سپس کریتوس وارد دهان هیدرا شده و ناخدا را پیدا می کند ناخدا از کریتوس تقاضای کمک می کند ولی کریتوس کلید کابین او را برداشته و ناخدا را به داخل گلوی هیدرا پرت می کند. بعد از این پیروزی کریتوس , زئوس به آتنا خبر می دهد که برادرش آرس در حال حمله به آتن است و از آنجا که خدایان نمی توانستند خدای دیگری را بکشند تصمیم گرفتند از کریتوس استفاده کنند. کریتوس وارد کابین کشتی شد و دوباره کابوس کشتن خانواده اش به سراغ او آمد حتی شراب و زنان زیبا نیز او را آرام نمی کرد و خاطراتش را از ذهن او بیرون نمی کرد. سپس آتنا در قالب مجسمه اش در کشتی به کریتوس می گوید که اگر از نابود شد آتن توسط آرس جلوگیری کند خدایان او را بخشیده و خاطراتش را پاک خواهند کرد.

(کریتوس در حال مبارزه با هیدرا)
بعد از رسیدن کشتی به آتن کریتوس از کشتی پیاده شده و در راه رسیدن به شهر با میناتورها (غولهایی شبیه گاو از ارتش آرس) مبارزه کرده و آنها را شکست می دهد.کریتوس در مسیرش آرس را می دید که در حال نابود کردن شهر است.بالاخره کریتوس به دروازه ی شهر می رسد و پیش گوی آتن , اوراکول را می بیند.ولی قبل از این که کریتوس بتواند حتی صحبتی با پیش گو داشته باشد , پیش گو توسط هارپی ها (Harpi) ربوده شده و کریتوس به دنبال پیدا کردن او به راه می افتد. در ادامه جادویی دیگر به توسط زئوس به کریتوس اهدا می شود که همان صاعقه ی بزرگ خدایان است تا کریتوس را برای رسیدن به هدفش یاری کند. در ادامه ی مسیر برای پیدا کردن پیشگو کریتوس با پیرمردی روبرو می شود که در حال حفر کردن گودالی است.به طرز عجیبی آن پیرمرد اطلاعات زیادی از کریتوس داشت و این موضوع برای کریتوس بسیار عجیب بود ولی کریتوس وقتی برای تلف کردن نداشت و باید به سرعت پیش گو را پیدا می کرد, چون آرس به سرعت در حال نابود کردن آتن بود. کریتوس به راهش ادامه داد و بالاخره پیش گو را در حالی که از یک طناب آویزان بود در لانه ی هارپی ها پیدا کرد. او پس از غلبه بر هارپی ها موفق شد که پیش گو را نجات دهد. اوراکول گذشته ی وحشتناک کریتوس را دید و به کریتوس تو ضیح داد که تنها راه برای از بین بردن یک خدا استفاده از جعبه پاندوراست. کریتوس مسیر سختی در پیش داشت او باید از بیابان روح های سرگردان می گذشت و باید کرونوس را پیدا می کرد و به معبد پاندورا که در پشت او بود راه پیدا می کرد و با گذشتن از تله ها ,جعبه ی پاندورا را از آنجا خارج می ساخت کاری که تا به حال هیچ کس موفق به انجام آن نشده بود. کریتوس به صحرای روح های سرگردان رسید او می بایست ۳ سایرن را می کشت تا بتواند دروازه ی ورودی را باز کند او موفق به انجام این کار شد و به داخل قلعه راه یافت او پس از دمیدن در شیپوری بزرگ کرونوس را صدا زد و او را در حالی که به سختی راه می رفت پیدا کرد کریتوس به کمک زنجیری که از صورت کرونوس آویزان بود بالا رفت تا به دروازه ی ورودی معبد برسد و این کار ۳ روز به طول انجامید. او در مقابل در معبد مردی را دید که در حال سوزاندن اجسادی بود که در معبد توسط تله ها کشته شده بودند.آن مرد به کریتوس گفت که روزی می رسد که من در حال سوزاندن جسد تو خواهم بود. کریتوس بدون کوچکترین توجهی به حرفهای او به داخل معبد رفت اما از آنجا تله های وحشتناکی در معبد تعبیه شده بود خدایان تصمیم گرفتند تا به کریتوس کمک کنند که در این راه خدای شکار میدن (Maiden) سلاحی بزرگ به کریتوس داد که نام خودش بر آن بود و دیگری جادویی بود که توسط هیدیز به کریتوس داده شد که قابلیت استفاده از روح موجودات مرده را به کریتوس می داد. کریتوس در ادامه می بایست در ۳ مبارزه با اطلس (Atlas) , پوسایدون و هیدیز موفق بیرون می آمد. کریتوس پس از پیروزی در این ۳ مبارزه و گذر از تله های بسیار و قتل عام تعداد زیادی از دشمنان توانست به بالای معبد برسد.او توانست به کوه زئوس رسیده و سپس به اتاقی که جعبه ی پاندورا در آن بود برسد. در این لحظه بود که آتنا به کریتوس تبریک گفت چون اولین کسی بود که موفق به انجام این کار شده بود. کریتوس با عجله در حال خارج کردن جعبه پاندورا از معبد بود که ناگهان آریس از این موضوع با خبر گشته و ستونی را برداشت و به طرف کریتوس پرتاب کرد ستون از شهر و صحرا گذشت و به سینه ی کریتوس اصابت کرد و او را به دیوار دوخت در این لحظه هارپی ها به راحتی جعبه را در مقابل چشمان کریتوس برداشته و آن را برای آریس بردند. کریتوس حتی در حالی که پلکانش آرام آرام روی هم می رفت و آخرین نفس ها را می کشید هم از کابوس هایش رهایی نداشت .بالاخره کریتوس مرد.

کریتوس وارد دنیای مردگان شد در حالی که داشت به داخل رودخانه ی استیکس ( رودخانه ای که ۷ بار به دور دنیای مردگان می گردد) سقوط می کرد. کریتوس موفق شد پای ناخدای کشتی را که کشته شده بود بگیرد و با استفاده از او خود را نجات دهد و به داخل رودخانه نیفتد سپس با بی رحمی تمام ناخدا را به داخل رودخانه پرت کرد.کریتوس بعد از پشت سر گذاشتن موانع بسیار دشوار موفق شد خود را به بالاترین قسمت قلمرو هیدیز برساند.در آنجا ناگهان سقف سوراخ شده و تخته سنگی که طنابی به آن وصل بود به روی زمین افتاد کریتوس بدون معطلی از طناب بالا رفت و موفق شد که به دنیای زندگان برسد. پیرمردی که قبلا در حال کندن قبر بود با حفر آن سوراخ کریتوس را از دنیای مردگان نجات داده بود.پیرمرد به کریتوس گفت : “ای کریتوس تو ریشه ای از خدایان در خود داری.” وسپس ناپدید شد.کریتوس خود را به آتن رساند و دید که آریس شهر را فتح کرده و همه جا را ویران کرده . کریتوس در میان خرابه ها به اوراکل برخورد که زخمی بر روی زمین افتاده بود و در حالی که آخرین نفس هایش را می کشید به کریتوس گفت:”کریتوس شهر فتح شده و حالا زمان انتقام رسیده , کریتوس آتن را نجات بده”.

(آریس در حال نابود کردن آتن)
کریتوس به دنبال آریس رفت و او را در حالی که با غرور به زئوس نگاه می کرد یافت.آریس می گفت :” ای زئوس آیا می بینی که پسرت چکار می کند حتی جعبه ی پاندورا نیز در دستان من است آیا می خواهی از آن علیه خودت استفاده کنم” آریس کریتوس را دید ولی چون او را خطری برای خود نمی دید او را مسخره کرد و توجهی به او نداشت. جعبه ی پاندورا با زنجیری از دست آریس آویزان بود کریتوس هم با قدرت برقی که زئوس به او داده بود زنجیر را پاره کرد و جعبه ی پاندورا به زمین افتاد کریتوس هم خود را به جعبه رساند و در آن را باز کرد. کریتوس با باز کردن جعبه قدرت خدایان را بدست آورده بود و هم اندازه ی آریس شد و آماده برای جنگ با او. جنگی برای نابودی آریس ,جنگی به دستور خدایان و صد البته جنگی برای خونخواهی خانواده اش.آریس به کریتوس گفت که خودش تمام مهارت های جنگ را به او آموخته و خود او بوده که از کریتوس جنگجویی بزرگ ساخته.ولی تنها چیزی که کریتوس را آرام می کرد کشتن آریس بود , چیزی که از ابتدا به دنبالش بود, انتقام.ناگهان ۶ پای عنکبوت مانند از پشت آریس بیرون آمد و به طرف کریتوس حمله کرد و جنگ سختی بین آنها در گرفت.در این مبارزه کریتوس به خاطر انتقام جویی با تمام وجود خود می جنگید و بالاخره موفق شد آریس را شکست دهد آریس که خود را در خطر می دید تصمیم گرفت با حیله گری خود کریتوس را شکست دهد . آریس , کریتوس را به عالم خیال پرتاب کرد .در حال سقوط کریتوس به یاد حرفهای آریس افتاد که می گفت:” راههای زیادی برای شکست دادن یک مرد وجود دارد استخوانهایی که خرد می شوند, گلوهایی که بریده می شوند ولی موثرترین راه شکست روح او می باشد. کریتوس خود را مقابل ورودی معبدی دید وقتی وارد معبد شد همسر و دخترش را در انتهای معبد دید. ناگهان از همه طرف معبد موجوداتی هم شکل کریتوس به طرف همسر و دخترش حمله ور شدن کریتوس هم متوجه شد که آریس می خواهد روح او را شکست دهد به همین دلیل از همسر و دخترش محافظت کرد و با خشونت تمام همه ی آن موجودات را نابود کرد و رو به آریس کرد و گفت من خانواده ام را نجات دادم. ولی آرس Blade Of Chaosرا از کریتوس پس گرفت و به وسیله ی آنها خانواده ی او را کشت تا بهای قدرتی باشد که کریتوس به وسیله ی آریس بدست آورده بود.
دوباره کابوس تکرار شد , کریتوس دوباره افسرده و غمگین شد و از عالم خیال به آتن و میدان مبارزه بازگردانده شد. کریتوس هیچ امیدی به زندگی نداشت و در مقابل آریس زانو زد.آرس خود را آماده ی کشتن کریتوس کرد.در آن هنگام کریتوس با دیدن شمشیری که در دست مجسمه ی آتنا بود انگار که جانی تازه یافت در حالی که آریس شمشیرش را بالا می برد تا کریتوس را بکشد کریتوس بلند شد و به سرعت به سمت شمشیر دوید و آن را برداشت.حالا ورق برگشت کریتوس دیگر دست خالی نبود.جنگ سختی بین آنها در گرفت و کریتوس موفق شد بر آریس غلبه کند. آریس با دیدن این شرایط به وحشت افتاد و از او خواست تا با هم متحد شوند او به کریتوس یادآوری کرد که در سخت ترین شرایط همراه او بوده و او را از مرگ نجات داده و او بوده که از کریتوس یک جنگجوی بزرگ ساخته.ولی زنده شدن کابوسهای خانواده ی کریتوس برایش آتش انتقام را از همیشه برافروخته تر کرده بود و حال هیچ چیز نمی توانست جلوی او را بگیرد. کریتوس به آریس جواب داد که:” تو در کارت موفق بوده ای”. سپس شمشیرش را با تمام قدرت در سینه ی آریس فرو کرد و آرس را کشت. بعد از مرگ آریس تمام جوهره ی خدایی او با انفجاری بزرگ همه جا پخش شد.
بالاخره خدایان توسط کریتوس به خواسته شان رسیدند. آتن نجات یافت و از نو بازسازی شد.همه به خواسته هایشان رسیدند به جز…. به جز کریتوس. کابوسهای او همچنان ادامه داشت و حتی یک لحظه هم از آنها رهایی نداشت.او از آتنا خواست تا خدایان به قولهایشان عمل کرده و کابوسهای او را از بین ببرند.ولی آتنا در جواب او گفت :” فقط گناهان گذشته ات پاک خواهند شد و آنها قولی برای از بین بردن کابوسهایش به او نداده اند” کریتوس با شنیدن این جملات دوباره نا امید شد و تصمیم گرفت برای رهایی از کابوسهایش خود را از بالای صخره ای به دریا پرتاب کند تا با مرگش خودش به این کابوسها پایان دهد و به آرامش برسد. کریتوس به بالای بلند ترین کوه یونان رفت و با خود فکر می کرد که : خدایان مرا فراموش کرده اند دیگر هیچ امیدی نیست. و بعد خود را به پایین پرت کرد. کریتوس به داخل دریا افتاد و در حالی که به اعماق دریا فرو می رفت نا گهان متوقف شد. نیروی عجیبی او را احاطه کرده بود. ناگهان کریتوس به آرامی به طرف بالا کشیده شد از آب در آمد و به بالای کوه منتقل شد. کریتوس مقابل مجسمه ی آتنا فرود آمد. در این لحظه آتنا به کریتوس گفت:” خدایان اجازه نمی دهند شخصی که چنین کار بزرگی برای آنها انجام داده است بمیرد , با مرگ آرس ما یک تخت خالی در المپ داریم”. بدین ترتیب آتنا دروازه ای به طرف کوه المپ به روی کریتوس باز کرد و او را تا تخت آرس راهنمایی کرد. با ورود کریتوس به المپ آتنا شمشیر Blade Of Athena را به کریتوس داد و کریتوس بر تخت خدای جنگ تکیه زد و تمام جنگ های تاریخ را در ذهنش دید.حال کریتوس خدای جنگ شده بود و همه ی جنگ ها تحت نظر او انجام میشد. اینک کریتوس GOD OF WAR بود.

گفته شده و اما کرونوس. با برداشته شدن جعبه پاندورا توسط کریتوس از پشت او کرونوس باز هم برای هزاران سال در بیابان روح های سرگردان تبعید بود و همچنان معبد ساکت و آرام پشتش را می کشید.
ولی کریتوس همواره در گوشه ی ذهنش به دنبال کودکیٍ گمشده می گشت.هنگامی که مادر کریتوس در بستر مرگ بود کریتوس از او خواست تا نام پدرش را بازگو کند ولی قبل از اینکه مادرش هر حرفی بزند تبدیل به موجودی وحشتناک شد و به کریتوس حمله ور شد کریتوس علی رغم میلش مجبور شد تا با ضربه ای او را بزند. مادرش به گوشه ای پرتاب شد و در حالی که آخرین نفس هایش را می کشید در پاسخ به سوال کریتوس فقط یه کلمه گفت : زئوس.
نوسینده : Chuji
مطالب مرتبط :


![assassinscreed3_030512[1] assassinscreed3_030512[1]](http://www.gameseason.net/wp-content/uploads/2012/03/assassinscreed3_0305121-80x60.jpg)




ممنون.مفید بود
بسیار بسیار عالی .. واقعا جامع و کامل !
با سلام
درود بر نویسنده ی مطلب که خیلی خوب شخصیتها و ویژگیهایش رو نوشتن.معرفی داستان بازی و شرح حال هر کدام از کاراکترها واقعآ کامل و بی نقص بود.
نکته ی مثبتی که من در این مطلب دیدم جدا کردن شرح حال هر کدام از کاراکترها بود که خیلی برای خواننده جذابه چون فرضآ یه نفر دوس نداره همه ی کاراکترها رو بشناسه و فقط دوس داره کریتوس رو بشناسهاین دسته بندی بسیار مفید و جالبه.
مطلب جای انتقاد نیست خیلی جالب بود.
با تشکر
UNDO:سید کمال درویشی
اینکه فقط داستان “خدای جنگ ۱” و “خدای جنگ المپیوس” تا اول ” خدای جنگ شبح اسپارتا” بود!
اصلان داستان شماره ۲ و ۳ نبود توش!
ادامه داره؟!
پویا جان (نویسنده مطلب!) از لوگوی metal gear معلومه که گیم بازم هستی! داداش کارت عالی بود ولی کامل نبود god of war 2 داستان کریتوس بعد از خدا شدن و خیانت زئوس و ادامه انتقام کریتوس تو god of war 3 و یکی اون وسط که داستان لقب ghost of sparta روشن میکنه توش نبود!
در اصل god of war trilogy سه گانه اصلیه که دوتاش تو این برگردان نیست! ممنون میشیم اگه کاملش کنی استفاده کنیم.
داستان متال گیرها رو هم بزارید، ممنون